أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
226
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) اى سرهنگان ، اكنون به ترك كشتن من بگوييد كه امير شما حكم كرده است كه من تا آب نخورم مرا نكشد . امير المؤمنين عمر را اين حيله خوش آمد و گفت : من از خداى تعالى مىخواهم كه توفيق رفيق او كند كه او ايمان آورد . پس ، مسلمانان را گفت : ديديد حيلهء اين مرد را . اكنون با او چه كنم ؟ مسلمانان خاموش بودند . علىّ بن ابى طالب ( رضى ) گفت : چون او را امان دادى كه تا آب نخورد ، او را نكشى و آن آب ريخته شد ، اكنون او را نتوانى كشت . گزيت بر سر او نه ، و بگذار تا در مدينه مىباشد . هرمزان گفت : اى وزير [ 251 ] ، من پادشاهم و پادشاهزاده ، بر سر چون من كسى گزيت نهادن مناسب نباشد . على ( رضى ) فرمود : اى هرمزان ، خليفه تو را به دين اسلام و ايمان مىخواند ، قبول نمىكنى و گزيت اختيار ندارى ، به ضرورت تو را مىكشند . من بر تو مهربانى مىكنم ، مبادا چون تو مردى ضايع شود . دين اسلام دين حقّ است و بهترين دينها و گويندگان كلمهء [ شهادت ] بهترين مردمان باشند نزد حقّ سبحانه . كسى كه اين دين اختيار كرد از همهء تشويشها برست و به نعيم بهشت جاودان رسيد . هرمزان گفت : آرى ! همچنين است . من خود از حسن رأى خويش به طوع و رغبت در اين دين درآيم و از چنين دولت حيف باشد كه بىنصيب مانم . ( 241 ) امير المؤمنين عمر ( رضى ) و ديگر ياران خوشحال شدند و او را نزد خود طلب نمودند و بنشاندند و كلمهء شهادت او را تلقين كردند . او خود بىاكراه و اجبار كلمهء شهادت بگفت و مسلمان شد . ( 242 ) [ 93 الف ] چون هرمزان اسلام آورد و فرزندان و متّصلان و متعلّقان او همه ايمان آوردند و مسلمان شدند ، امير المؤمنين عمر ( رضى ) و ساير اصحاب رسول ( ص ) از اسلام او عظيم شادمان شدند و خوشدل گشتند . پس ، عمر فرمود تا بند از او برگرفتند و او را عظيم تعظيم و
--> [ ( 251 ) ] چ : « اى وزير » حذف شده است ، ل . ت : اى امير .